هذا یوم الجمعة

از انتظارها

مرد نشسته بود دم در خانه ،تسبیح دست گرفته بود و  لحظه‌ها را می‌شمرد.منتظر آمدن مسافری بود و سالها بود که منتظر نشسته بود دم در..
زن آب و جارو می‌کرد، غبار از آینه و طاقچه می گرفت، گل‌های تازه روی میز می‌گذاشت،علف‌های هرز باغچه را می کند، لباس‌های "امروز" تن بچه‌ها می کرد ، لباس‌های "دیروز" را می‌انداخت توی تشت و می شست برای "فردا "،به بچه‌ها یاد می‌داد قشنگ سلام کنند، دست روی سینه بگذارند یعنی که :من به قربانت !
 منتظر آمدن مسافری بود و سال ها بود که هر روز همه این‌ کارها را برای آمدنش می کرد..
+
        
                                                                         

   + عطش شکن ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/٦/٧
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعة...

 

از صبح با خاله و زندایی و دخترخاله ها و دختردایی ش رفته حرم و پارک و گردش و تفریح...

غروب برگشته خانه...

تا چشمش به من افتاده می گوید بابا ولی من یک ثانیه هم نشد که به یاد شما نباشم...

 

http://2ta7.blogfa.com/post-54.aspx

   + حتی بیشتر ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٦
comment نظرات ()